کاکتوس و من

سخت گفتنی ها

سه شنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۲۱ ب.ظ

شبیه همه آن سندروم های نادری که فکر میکنم به آن ها مبتلا هستم ( البته نه تنها خودم که مهاجر هم چنین نظری دارد! )، اختلالی بسیار قدیمی نیز این روزها بطور چشم گیری در من جان تازه ایی گرفته است. سندروم "وقتی تلفن را قطع کردی همه حرف های نگفته را بیاد بیاور!"

در وسط جریان جنگ و جدال با این بیماری روانی به سر میبرم. یعنی به محض آنکه کلمات قطار گونه پشت سر هم شروع کردند به حرکت و توی ذهن و خیال دارم برای مخاطبم تعریف میکنم، فوراً بدون آن که حتی خودم متوجه شوم! شماره گیری مجدد میکنم. بعد انگار هیچ صدایی پشت خط نشنیده ام و خودم را میزنم به نشنیدن. برای همان قطار حرف ها، ریلی از لابلای مسیر سیم ها( و البته بی سیم ها ) ی تلفن، درست میکنم و میفرستمشان توی گوش شخص آن طرف خط. 

مثلا داد میزنم "دوستت دارم، خیییلی خییییلی دوستت دارم احمق(!)" 

یا "حرفی که همین الان قبل از قطع تلفن گفتم دروغ بود!"

یا  "مثل خر از دستت ناراحت هستم، با حرف هایت دق کردم. فقط خواستم شبیه قهرمان ها جلوه کنم و بروی خودم نیاوردم که مبادا فکر کنی ضعیف هستم"

یا 

یا

...

خدا به داد دور و اطرافیانم برسد این روزها!

  • هلیا استاد

نعمت

سه شنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۰۱ ب.ظ

می گویند

شکر نعمت، نعمتت افزون کند

شکْر شکْر بودنش را

آنقَدَر شکر که تا لبریز شوم از او

  • هلیا استاد

پشیمانی باید سود داشته باشد

سه شنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۴، ۰۴:۴۴ ب.ظ

چشمانم را بسته بودم. صدای ممتد قار قار کلاغ ها و سرمایی دلنشین که لحظه لحظه داشت توی رگهایم رخنه می کرد، حس کردن این خوشبختی را چندین برابر کرده بود. وجود دلگرمی زندگی ات، کوهِ زندگی ات که حتی در نبودش می توان به آن تکیه کرد، همه این ها را یکجا داشتن شبیه قصه ها شیرین و باور نکردنی است.

اما راستش را بخواهید من استادِ خراب کردن ام، استادِ گند زدن به همه چیز. نه که بخواهم و از قصد باشد. انگار توی وجودم رفته است که باید گند همه چیز را در بیاوری! بعد هم شدیدا پشیمان می شوم که ای داد، کاش نمی کردم. تمرین میکنم، دوباره در همان موقعیت که قرار گرفتی پس تکرارش نکن. حیف! حیف که دوباره هم گند می زنم به داستان، شبیه دختر بچه های ٥ ساله و لوس و ننر دانه رفتار میکنم.

هر بار چنان عکس العملی می بینم که دلم قرص می شود نه! به این زودی ها خسته نمی شود از کودکانه هایم، اما خب فقط خدا کمک کند. و گرنه بزودی همه از دستم به ناله می افتند و آن وقت باید بروم یک گوشه و بمیرم!

  • هلیا استاد

شب های دلتنگی

دوشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۰۷ ق.ظ

دلتنگی دردِ عجیبیست. شبیه درد دندان. در عمق فاجعه دوست داری بیشتر زجر بکشی و تحمل کنی، انگار الماسی هستی که دارند تراشت می دهند. هرچه بیشتر سمباده و تراش بدهندت زیباتر و قیمتی تر می شوی. 

شب های دلتنگی خوابم نمی برد. البته بیشتر وقتها سعی میکنم خودم را بیدار نگه دارم. که از عمق وجودم نبود و نداشتنش را در لحظه حس کنم. این ها می ماند برای روز مبادا. برای روزی که با تک تک سلول های وجودم، با بدست آوردنش، پایه های زندگی ام را میچینم و بالا میروم. اوج میگیرم و در پوست خود نمی گنجم. 

  • هلیا استاد

قابلمه ی آرامش

چهارشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۴، ۰۷:۱۴ ب.ظ

بدلیل تنفر زیاد از خانه داری، از بین کارهای خانه، تنها ظرف شستن را به عنوان وظیفه شخصی گردن گرفته ام. همیشه یک جفت دستکش رنگی و شاد با آستین بلند می خرم. یک عدد مایع ظرف شویی معطر و خوش بو. و اسکاچ! امان از اسکاچ که معلوم نیست تابحال چقدر پول خرج خرید اسکاچ های گل گلی، سیمی، حوله ایی و غیره کرده ام! 

بعد می افتم به جان ظرفها!

وقتی شاد باشم، هندزفری هم توی گوشم جا می گیرد و فقط از شستن لذت میبرم. 

غمگین که باشم، تمام دق دلی ام را خالی میکنم روی ظرف و از همیشه تمیزتر می شوند.

احتیاج به تفکر که داشته باشم، سریع همه کاسه بشقابها را تمام میکنم و میروم سراغ قابلمه ها، احتمالا بیشتر انتخاب های مهم زندگی ام، زمانی که جلوی دوراهی ایستاده بودم را، آن وقتها گرفته ام. زمان شستن ته قابلمه. 

کارهای کوچکی که می تواند خیلی مهم باشد را دست کم نگیرید. 

  • هلیا استاد

امان از دلِ تنگ

چهارشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۴، ۰۶:۵۷ ب.ظ

روزهایی هستند که خیلی شاداب و خوشحال از خواب بیدار میشوی اما بازهم یک جای کار می لنگد. بدون دغدغه و کار اضافی و با حوصله دوش می گیری. می نشینی توی اتاقت بعد از مدت ها با فکر آسوده کتاب جدیدی را شروع می کنی به خواندن. ظهر همان روز دعوت می شوی خانه ی یکی از بهترین دوستان قدیمی ات. بسیار خوش میگذرد. دوستانِ دبیرستانی ات را میبینی و کلی می خندی و این تجدید خاطره حالت را حسابی جا می آورد. اما باز هم یادت می آید نه درست نیست! یک جای کار باید لنگ بزند. این ها چیزی نیست که دنبالش باشی. 

خیلی ناگهانی از خانه ی دوست هم میزنی بیرون! هوای بارانی و سرد. لرزه ایی می افتد به جانت! حالا میفهمی دلت چه می خواست، دلگرمی!

ماشین را استارت میزنی و راه میفتی به سمت خواسته قلبی. اما قبل تر ها گفته بودم، قرار نیست همه چیزی را که می خواهی همان لحظه بدست بیاوری. و باید باز نا امیدتر از قبل برگردی و راهت را بکشی و روانه شوی سوی خانه! 

اما همین که میفهمی قلبت چه میخواهد، کافیست تا این بار حتی از لم دادن روی کاناپه و بالا پایین کردن کانال های تلویزیون که حتی نگاه نمیکنی چه دارد، هم لذّت ببری.

  • هلیا استاد

آغوشت بوی مادر می دهد

سه شنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۴، ۰۵:۵۲ ب.ظ

در غرق روزهای سخت زندگی ام که بودم، وسط روزهایی که تنها چاره ام چنگ کردن مشت هایم بودم و بافشار و بی صدا گریستن، میگفتم می رسد.

آخر روزهای خوبی می رسد که از ته دل خواهم خندید. این روزها هم می شوند تجربه هایی که زندگی ریخت روی سرت تا از میان خروارها مشکل بیرون بیایی و نفس بکشی. و یاد بگیری روزِخوش راحت از راه نمی رسد و خودش را نمی اندازد توی دامنت. دیگر وقتش شده بفهمی حالا که بزرگ شده ایی و بیست و یک سال از زندگی ات گذشته باید این حداقل را توی گوشت فرو کنی: هر چیزی تاوانی دارد که باید پس دهی.

نمیدانم تاوانش را پس داده ام یا بعد ها دردش را تحمل خواهم کرد. اما دیروز، در اوج اشک های دردناکی که از وجودم کنده می شد و بیرون می ریخت، اتفاقی افتاد شبیه آرام گرفتن در آغوش مادر، روز مرگ پدرِ بچه ٥ ساله ایی که از قضا بسیار هم دوستش میداشته و وابسته پدر جانش بوده. 

همان قدر پُر از آرامش

همان قدر پُر از غُصه

  • هلیا استاد

بار دیگر شهری که دوست میداشتم

جمعه, ۲ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۰۹ ب.ظ

یکی از بهترین حس های دنیا پیدا کردن افرادیست که انعکاس وجود خودت هستند، یا حداقل انعکاس تمام خوبی هایی که دلت می خواهد به آنها برسی. این ها را نباید از دست داد. دورادور هم که شده باید تماشایشان کنی تا مبادا خودت را گم کنی. چه بسا آن خوب ها بشوند از دوست های خوب تو. با حرف هایشان قلبت را زنده نگه دارند. با هدایایشان تو را به خودت بچسبانند تا فاصله گرفتن از رویاهایت در این دنیای بی وجود ناممکن شود. 

می خواندم:

واژه ها در من ماندند و در من مذاب شدند و در آن سرمای زندگی سوز، واژه ها در وجود من بستند...

من لبریز از گفتنم نه از نوشتن، باید که اینجا بنشینی روبروی من و گوش کنی...

من ایمان دارم که عشق تنها، تنها تعلق است. عشق وابستگی است. انحلال کامل فردیت است در جمع...

لحظه های بینهایت...

هلیا! این فصل های درهم ریخته از کدامین خورشید جدا شده اند؟ ...

من روان دائم یک دوست داشتنم...


میخواندم. با عشق میخواندم. واژه های این نوشته ها که محصول ارزش دوستی و هدف مشترک است، نمی شود که در کسی رسوخ نکنند. 

"بار دیگر شهری که دوست میداشتم" از "نادر ابراهیمی" را بخوانید. بعد کتابتان را به یک دوست هدیه دهید. برای همیشه در او می مانید.

  • هلیا استاد

تسنیم

جمعه, ۲ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۱۸ ق.ظ

+سلام خانوم پرده شناس (معاون مدرسه ام، سال اول دبیرستان) خوب هستین؟ زنگ زدم حالتون رو بپرسم. یادتون میاد من رو؟ 

-بله دختر خوب و گلاب، مگر میشه تو رو یادم بره. مگر میشه اون شور و حالی که داشتی رو از یاد ببرم؟ 

+نه دیگه! شرمنده ام نکنین. از خودتون بگین، در چه حالین؟ چه خبر از نوشتناتون؟ 

-پیر شدم. اما هنوزم همونطورم. یادت میاد برای کتابم اسم انتخاب کردی دخترم؟ راستی بگم اینو که هر روز تقریبا بیادتم. وقتی اخبار ٢٠:٣٠ اون پایین از "تسنیم" خبر زیر نویس میکنه تمام شور و هیجانت برای نشریه تون یادم میاد .....


هفته گذشته دلم برای خانم معاون دبیرستان، همان زن تیره پوست که چشم های برجسته ایی داشت، تنگ شد. زنگ زدم تا حال و روزش را بپرسم. آن موقع هم سنش زیاد بود. اما احتمال میدادم حالا که سال های زیادی گذشته شکسته تر باشد و فراموش کار!

عجیب اینجا بود که او حافظه اش صد برابر از من بهتر و روشن تر بود. تسنیم! یادم رفته بود. حتی کنج خاطرات خاک خورده ام نیز کاملا در صندوقی پنهان شده بود. گویی اصلا وجود خارجی نداشته است. تسنیم همان نشریه اییست که تنها یک شماره اش چاپ شد. همان نشریه ایی که جز خانم پرده شناس هیچکس حمایتش نکرد. هیچکس دلش نمی خواست شعر بخوانیم، دلشان نمیخواست توی آن مدرسه لعنتی کسی جز از دین و عقاید خودشان حرفی بزند. حالا ما قرار بود بخشی هم بعنوان مطالب مذهبی و دلنشین دینی هم در نظر بگیریم، چقدر با شقایق و بقیه دوستان ایده های نه چندان جدید و هیجان انگیز داشتیم برایش...

خاکمان کردند. بذر هم که باشی، بیشتر از حد هم رویت خاک بریزند خفه میشوی، جوانه هم که بزنی نمیتوانی خاک روی سرت را کنار بزنی و رشد کنی. 

و این مکالمه تشدیدی شد برای رفتن به دنبال لیست آرزوهای قدیمی...

  • هلیا استاد

طبقه چهارم بدون آسانسور

پنجشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۳۷ ب.ظ

به پله آخر طبقه چهارم که رسید دیگر نفسش بند آمده بود. آخر دختر دُردانه خانواده پولداری، که با هزار ناز و ادا بزرگ شده بود را چه به زندگی در آپارتمان ٥٠متری، بالاترین طبقه و بدون آسانسور. آن هم توی این وضعیت حاملگی.

٨ماهه بود. 

همسایه روبرویی طبقه، در خانه اش را باز کرد تا طبق معمول فضولی کند. گفت : 'دخترک بیکار بودی عاشق شوهر یک لا قبایت شوی که بیایی توی این لانه کبوتر زندگی کنی؟ حالا من ترشیده بودم تو که سر و وضعت به آدم حسابی ها میخورَد دیگر چرا؟!'

عشقشان را تصور کرد. 

لبخند نشست روی لبانش.

بچه لگد زد. 

بی آنکه که جواب زن همسایه را بدهد، کلید را چرخاند توی قفل. انگار چیزی نشنیده بود. 

نفس عمیقی کشید و پرواز کرد به حرم امن خانه اش.  

  • هلیا استاد