کاکتوس و من

طبقه بندی موضوعی

۱۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

خوشبختی های سبز کاغذی

سه شنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۳۴ ب.ظ

گفت: "خوشبحالت اینقدر خوشبختی. ماشین داری، خونواده خوب داری. پول داری. از همه مهم ترش همینه. پول پول. هر چی میکشم از نبود همین وامونده صاحابه. بگذریم، آخه غمت چیه؟ خوب بود نون نداشتین سر سفره خونتون؟ درست رو که میخونی، دانشگاه میری راحت. بدون ذره ایی غصه واس شهریه و خرج و مخارجش. ببین باز رسیدیم به پول. داری دنبال علاقه ات میری. دوربینتو ببین. والا که من آرزو داشتم یکی عین این داشتم. بعد میشدم عکاس حرفه ایی. میزدم تو دل جاده و خیابونا، عکس میگرفتم. حالا خودت میگی خرپول نیستین. درآمدمون معمولیه. خب اندازه ایی دارین که الان تو ناز و نعمت داری زندگی میکنی. نه بگو غمت چیه؟ چیت کمه آخه؟..."


طبق معمول ستون فقراتم تیر کشید، درد گردنم داشت آتشم میداد. نزدیک بود اشکهایم بریزد. شانس آوردم که تاریک بود. سپر چشمهایم، عینکم، هم دید از بیرون نم اشکهایم را بلای جان شده بود. یاد تمام شب هایی افتادم که از درد غصه هایم به خود میپیچیدم. همان شب هایی که فکر میکردم اگر بخوابم دچار آپنه میشوم. نفسم میگیرد و بدون درد راحت میشوم. فقط آهی کشیدم و گفتم: "من فقط ناشکرم. همین."

  • هلیا استاد

عکسِ پروفایل دردسرساز

شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۴۶ ق.ظ

مدت زیادی است، قریب یکسال، که همه ی عکس های پروفایل شبکه های اجتماعی مجازی م (!) را پاک کرده ام. و در اینستاگرام هم کمتر از چهره م عکس میگذارم. ابتدا این یک تصمیم کاملا بدون قصد و هدف خاص بود. بدون هیچ دلیلی دلم خواست که مدتی عکس نگذارم و خودم را از قید تفکرات بی سبب خارج کنم. همین که دائم به فکر عوض کردن عکس، گرفتن عکس جدید در مکان های مختلف، با لباس های رنگی مد روز و غیره باشی، و حتی ذره ایی هم بخواهد فکرت را مشغول خودش کند، عصبی ام میکرد. رفته رفته هم به این نبود عکس عادت کردم. شاید هم علاقه مند شدم.

همان روزها، نظرات بسیار و مختلفی میشنیدم. بعضا هم شدیدا خنده دار بودند. چرا که دوستان آنقدر لطف داشتند، شروع کرده بودند به فلسفه بافی. مثلا 'تو تغییر کرده ای'، 'دیگر همان دختر سابق نیستی که عاشق عکس گرفتن بود مخصوصا از خودش!' و ... . 

همین نظرات عدیده، آغاز مسیری بود که خودم هم کم کم برای این رفتار وقیحانه ی غیر عادی م (!) دلایلی منطقی بیابم و در صورت مواجه شدن با این سوال که: "چرا عکس های پروفایلت از صحنه خارج شده است؟!"، قاطعانه از خودم دفاع کنم. جالب اینجاست چنان به جست و جو پرداختم که خودم هم به پیچیدگی پاسخ هایی که بعد ها خواهم داد، فکر نکرده بودم.

چند روز پیش، شخص بسیار محترمی پرسید: "از عکس گذاشتن دوری می کنید. نه اینکه خوب باشه یا بد. اما جالبه. پروفایل تلگرامتون نداره. تو اینستا هم کمتر عکس میذارید. چرا؟"

جوابم این بود، که بعضی کارها شاید کاملا بدون قصد و نیت قبلی باشد. منتها ما عادت کرده ایم برای هر کاری که انجام میدهیم، یا رفتاری که در مقابل میبینیم، دلیل پیدا کنیم و جوری خودمان را قانع کنیم. اما قانع کننده ترین دلیل برای خودم این است که کمتر بخاطر ظاهرم قضاوت شوم. ترجیح میدهم شناخت من، توسط عکس هایی که میگیرم باشد. همین.

  • هلیا استاد

خنده هایمان، واقعی؟

سه شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۵، ۱۰:۴۷ ق.ظ

آخر چطور می توانست آنقدر بی خیال باشد. بی اعتنا به همه ی اتفاقاتی که افتاده بود داشت میخندید. خودم دیدم. توی آن عکس لعنتی، با دو نفر از دوستانش بود. خود خودش هم بود. با همان ظاهر همیشگی، همان رفتار، همان لباس ها. انگار که اصلا اتفاقی نیفتاده بود. جریان خونِ داغ توی مغزم شدت گرفته بود. سرم به شدت درد میکرد. مگر نباید کمی هم دلش میگرفت؟ چطور به خودش اجازه داده بود همه چیز را فراموش کند و دور بریزد؟ نه اصلا حق نداشت. حق هر چیزی را به او می دهم اما این یکی را نه. چطور می شود احساسات آدمی اینقدر سریع سرد شود؟ نکند دروغ های خودش را باور کرده باشد؟


دیشب میانِ جمعی از دوستانم رفته بودم. دلم خون بود. هیچ چیز را فراموش نکرده بودم. همه چیز همان طور سرجایش بود. به خودم قول داده ام که حرمت خیلی خاطرات و آدم ها را نگه دارم. بیشتر از نگه داشتن حرمت حتی، شبیه صمیمانه و خالصانه حفظ کردن یک اتفاق شور انگیز. توی دلم غم بود، خیلی هم بود. رنج می کشیدم، خیلی هم می کشیدم. اما داشتم میخندیدم، همانطور که او در آن عکس خندیده بود. در کنار دوستانم بودم. شاد بودم. اما در پایدارترین شادی ها نیز غمی نهفته است.

امروز عکسی از همان جمع دیشب را نگاه میکردم.

داشتم میخندیدم. 

  • هلیا استاد

مطلب بی سرانجام

يكشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۵، ۱۰:۱۵ ق.ظ

همان طور زیر پتو، داشتم تمام جملاتی که اول صبحی مثل برق از توی ذهنم میگذشت را با دقت تمام واژه آرایی میکردم. به نظر خودم که این داستان های صبحگاهی که ته مانده خواب هاییست که تازه از آن بیرون آمده ایی، خیلی خوش آب و رنگند. چندین بار شروعش را با خودم مرور کردم تا حفظ شوم. آخر اگر همان ابتدای کار را همانگونه که دلت میخواهد بنویسی، باقی نوشته خود به خود میجوشد. سریع به پشت میز تحریرم پریدم تا شروع کنم به روی کاغذ آوردنشان:

"طنین ضجه های ظریف اما عمیقش، فضای کوچک ماشین را پر کرده بود. سرشار از رنجی بود که نمیتوانست، یا که شاید نمیخواست، از آن رهایی یابد..."

مامان دقیقا همان لحظه از جلوی اتاقم رد شد و فهمید بیدار شده ام:

"صبح بخیر، بدون ثانیه ایی مکث همین الان میای صبونه میخوری. از صبح میز چیدم باب میل شما خانوم. ادا اصول نبینم ها. یعنی چی؟! شدی عین نی قلیون. صد رحمت به بچه های سومالی. بیا. بدو. بیا رو ترازو ببینم وزنت چقدر شده. بخدا که هلیا از بچه های کوچیک هم بدتری. تو داری حرف مادرت رو زمین میندازی؟ هر چی نون گرم کردم رو تموم نکنی باور کن نمیذارم پات رو از خونه بیرون بذاری. گردوها. گردوهات موند. تموم شن همه هلیییا!..."

خنده ام گرفته بود که چرا کوچکتین فرصتی نمیداد ابراز وجود کنم. رگباری متهمم میکرد که سر باز نزنم. نمیدانم چرا اینقدر حرصِ منِ بی مسئولیت را میخورد. فدای سرش که لاغر شده ام. می گذرد. یک روز هم آنقدر چاق میشوم که باز حرص پیدا کردن رژیم های مختلف کاهش وزن را میخورد برای من.

اینگونه بود که نوشته مان ناکام ماند. حواس درست و حسابی که ندارم. زود میپرد.

  • هلیا استاد

خانوم پ الف لنگه نداره

جمعه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۵، ۰۴:۵۷ ب.ظ

خانوم پ الف از آن دسته آدم هایی است که وقتی کنارش مینشینی، نمیفهمی عقربه های ساعت چگونه به جلو قدم می گذارند. منظورم این است، نوعی احساس آرامش داری. مثلا دوست داری ساکت بنشینی تماشایش کنی. بدون آنکه حرفی به زبان بیاوری، خودش حدس میزند دلت میخواهد چه چیزی بشنوی. یا که حتی چیزی هم نگوید تو میفهمی که چه میخواهد از پسِ چشمان عسلی اش به تو بفهماند. میداند چگونه بدون لمس دست هایت، نوازشت دهد. یک جوری به حرف هایت گوش می دهد انگار که تن صدایت، شاهکاری از سمفونی های شوپن است و شگفت زده می شود.

خانوم پ الف انگار یک چیزهایی درونش دارد که دقیقا همان ها را من هم دارم. چیزی شبیه چرخ دنده! چرخ دنده هایی که وقتی کنار هم قرارشان میدهی، گویی برای هم ساخته شده اند. غافگیرکننده نیست شبیه یک نفر نباشی اما کاملا شباهت داشته باشید.

از آن مدل گوشه گیرهایی است که کسی نمیفهمد چقدر از تنهایی و از خودش لذت میبرد، در عین حال میتوانی با اصلِ داستانِ وجودش همزاد پنداری کنی. پ الف به سبک خودش دوستی می کند. به سبک پارچه های گلدار، پر از رنگ و لعاب اما ساده. گرم.

من که خوشحالم لازم نیست چفت دهانم را در کنارش، سفت کنم. افکارم او را نمی گزد. انگار که ماده ضد گزیدگی دارد در بدنش. 

  • هلیا استاد

آرامش جاری در رگ ها

جمعه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۵، ۰۴:۰۹ ب.ظ

میان لحظات خلسه واری که خودت را غرق بوییدن نم تازه ی باران کرده ایی، همان لحظه که از پنجره باز اتاقت فاصله میگیری تا که مبادا دانه ایی از خیسی هوا گونه ات را لمس کند،

آغوشت را برای هجوم خاطرات می گشایی. به تاریک و روشن شان، فرقی نمی کند، به همه شان لبخند میزنی. و میدانی که تو را خلق کرده اند برای دوست داشتن. برای بازگشت به شوق حسِ شادی دیگران. از پس همه تیرگی ها، باز این تو هستی که برمیگردی به ثبات. 

ثبات در گریختن از احساسات کودکانه ی پاک. گریختن به پهنای ماندگاری لحظه ها.

  • هلیا استاد

مردِ جوانِ شنل قرمزی

چهارشنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۵، ۱۰:۴۸ ب.ظ

دو دست لاغرش را گذاشته بود روی کمرش. با اخم هایی در هم گره خورده، که بیشتر از آنکه آدم را بترساند به خنده می انداخت، صدایش را کمی صاف کرد: " تو چی میخوای از جون این بیچاره ها؟ هان؟ میگردی میگردی دنبال آرزوهات و همه ی اون چیزایی که دلت میخواد داشته باشی یا یه روزی بشی، بعد همه رو با یه وصله پینه میچسبونی بهشون؟ نه واقعا بگو چرا دست از سر کچل این بدبخت بیچاره ها برنمیداری؟"

به وضوح خنده م گرفته بود. خودم را کنترل کردم مبادا غرور این مردِ جوان را آزرده کنم. خیلی جدی و محکم اما با لحنی مادرانه گفتم: " مگر عکس های تورو دزدیدم قرمزی؟ قبل از اینکه بخوام حتی واس عکس ها قصه بگم، اول اجازه میگیرم از اون شخصی که ثبتش کرده و آوردتش جلوی رویت، این اولا. دوما تو چرا غصه میخوری آخه؟ قصه عکس های خودم رو که میدونم. به اندازه کافی باهام حرف میزنن. اما کافی نیست برام. دلم میخواد به جای همه عکاسای دنیا زندگی کنم. درسته ناکام موندم و نتونستم خودم برم دنبالش درست و حسابی. بجای بقیه که میتونم عکس ها رو لمس کنم. این دنیا به روایت عکس ها و قصه ها زنده ست جوون." 

فقط آه بلندی کشید و گفت: " به والله که این دیوونه بازیا فقط از خودت بر میاد و بس."


عکس از: سینا آزمون

  • هلیا استاد

دیواری که از سر و رویش عشق میبارد

سه شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۸:۳۷ ب.ظ


صدایِ دلبرانه ی کشیده شدن جاروی قدیمی اش به روی موزائیک های کف حیاط و خش خش برگ های پاییزی، در این وقت از سال، بهترین سمفونی دنیاست و بس. آپارتمان جنوبی مان تراسی دارد رو به حیاط. تنها منظره ایی که از روز اول ورودمان به این خانه، جلوی رویمان قرار داشت، دیوار بلندِ سیمانی بی روحی بود که چسبک های رعنا خانوم دو سه سالی می شود که جانِ دوباره بخشیده است به آن. روحیه نابِ شادابِ این زن میانسال، مرا یاد پیرزن های قرن ١٨ میلادی بریتانیایی می اندازد. حیاطِ نقلی اش حکم همان تپه های سرسبزِ وسیع را دارد. گلدان های سفالی شمعدانی هایش هم، بوته های رزِ وحشی را در ذهن تداعی می کند.

خلاصه که رعنا خانوم بی چون و چرا، دچار گیاهان قد و نیم قدش است. از برکت مجلس های عصرانه ی او، با با چای تازه دم و صندلی چوبی اش، و تعدادی کتاب کهنه و چندین بار ورق خورده، که رو به باغچه ی وسط حیاط برگزار می شود، روزهای کسل کننده پاییزی برایم دلپذیر تمام می شوند.

این روزها آدم دیوانه وار دلش میخواهد رعنا خانوم باشد.


عکس از: سینا آزمون

  • هلیا استاد

کاش آخرین نفری بودم که میفهمید

سه شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۷:۴۶ ب.ظ

یکی از ناخوشایندترین اتفاقات زندگی آن است که خبردار شوی، طوفانی در راه است. واقعه ایی دردناک و بی رحم برای یکی از نزدیکانت، عزیزانت.

شبیه آن که مثلا پدربزرگت سرطان داشته باشد. دکترها بگویند این ماهِ آخر را فقط از کنارش بودن لذت ببرید. حتی جرات نمی کنید به خودش بگویید داستان از چه قرار است و تنها یک ماه، ٣٠ روزِ ناقابل فرصت در آغوش کشیدنش را دارید. 

می فهمید چه میگویم؟ از همان ماجراهایی که یک نفر قرار است آسیب ببیند. زجر بکشد و روزهای سختی را تحمل کند و به دلایل متعددی نمی توانید با صراحت به او بگویید. یا که حتی جلوی آن اتفاق را بگیرید. 

میدانید، فقط باید زانوهایتان را در بغلتان فشار دهید. منتظر بمانید که زمان بگذرد. بعد خرابی های طوفان مهلک را سر و سامان دهید.

  • هلیا استاد

دیوانه خطابم کنید

سه شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۰۴ ق.ظ

مگر نه آنکه گفته بودم من عاشق آنم که دیوانه خطابم کنند؟ 

گفته اند دیوانه ها رفتارشان به درستی نشان دهنده آن چیزی است که درونشان میگذرد. غیر از این است که احساساتم را بیرون میریزم؟ حالا با چند قطره اشک، داد کشیدن و هوار زدن، یا شاید هم تنها با چند جمله سکوت. همانند دیوانه ها، چه رازهایی از درونم را آشکار می کنم. مگر دیوانه ها چنین نیستند؟ هر اتفاق گذرنده ی بدی را فراموش میکنند و جز خوبی در لحظه بیاد نمی آورند؟ یا که حتی تنفرشان را با واژگان لخت بروز نمیدهند. بعد گوشه ایی، کنجی را پیدا نمی کنند تا سرشان را بکوبند به دیوار بدبختی هایشان؟ که هیچ کسی نفهمد چه میگویند و با جملات گمراه کننده اشان بقیه فکر کنند دارند چرت و پرت تحویل می دهند. مگر نه آنکه دیوانه ها نمیتوانند فکر کردنشان را متوقف کنند همان طور که فکر نکردنشان را؟ 

دیوانه خوانده شدن سعادت می خواهد، باید ویژگی های نه چندان کمی داشت که به این اوج سفر کنی. باید که محدودیت های ذهنت را برداری و بگذاری هر طور دلش می خواهد برای خودش گشت و گذار کند. چهارچوب ها را، هر لحظه، هر دم، تکه تکه کنی و پروازش دهی. و امکانی برای بی نهایت شدن بیابی.

  • هلیا استاد