کاکتوس و من

طبقه بندی موضوعی

۲۲ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

پایش شکسته بود، قلبش هم

چهارشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۴۵ ب.ظ

دخترک پایش پیچ خورد افتاد روی زمین. 

پسرک او را اول ندید، کمی گذشت تا فهمید درد قوزک پای زخمی دخترک تا مغز استخوانش میرسد و آتش میزند قلب گنجشگی اش را. فقط نگاهش کرد. حتی برای کمک هم زمانی طول کشید تا برود سمتش. دخترک که دید آخر مورد توجهش قرار گرفته لبخندی زد که پسر بچه قصه ما، برای آن موج مهربانی دلش لرزید. 

توی مغزش داشت تصمیم می گرفت برای گرفتن دست دخترک قدم بردارد که دوستانش از راه رسیدند. 

خندیدند

خندیدند

دخترک تحقیر شد


او هم خندید

دخترک آب شد، شکست. دلش ریخت روی آسفالت زمخت. 



همه این ماجرا چند ثانیه بیشتر طول نکشید، اما دخترک سالها مرد. 

  • هلیا استاد

عقربه های ساعت ها را از جا در بیاورید

دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۵۱ ب.ظ
ساعت ها میگذرد و من طبق عادت معمول، گذرش را از داخل تک تک پیچ های خاکستری-صورتی مغزم حس میکنم. عادت شده که این کار را انجام دهم. با مغزم لمس میکنم که ثانیه ها بی آن که اهمیت دهند از کنارم راهشان را میگیرند و می روند. فقط هر از گاهی ردِ ناخن های تیزشان را روی گوشته ی راه جا میگذارند. مانند تیغ های کاکتوس که انگشت را زخمی میکنند. 
عجیب این روزها یاد گرفته ام زخمی نشوم از لمس دردناک گذر زمان..
  • هلیا استاد

دارد وقتم تمام می شود

دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۰۱:۲۰ ق.ظ

برای من همیشه همین طور بوده است. 

وقتی ذهنم آشفته و درگیر کارهایی که در آینده دلم میخواهدشان، می شود جز خیره شدن به سقف و عدم توانایی انجام هیچ کاری، اتفاق دیگری نمی افتد. 

مگر آن که قلم بردارم ر روی کاغذ بنویسمشان بصورت نکته ایی:

لیست کارهایی که باید تا قبل عید انجامشان دهم، نجاتم داد امشب! از سکته حتمی و ایست قلبی و استرس شدید از ندانستن و نفهمیدن! و جا ماندن از قافله عمر.. 

  • هلیا استاد

نرو، بمان!

جمعه, ۲۵ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۴۴ ق.ظ

یکی توی زندگی ام حدود دو سال پیش سر و کله اش پیدا شد. 


شده است همه ترین های زندگی ام. 

بهترین

بدترین

خر ترین :)

پر سر و صداترین

آرام ترین

پر رنگ ترین

مهربان ترین

عصبانی ترین

دل رحم ترین

سنگ دل ترین 


و و و

همه و همه را یکجا باهم دارد آن هم از نوع ترینش. کاش ابدی ترین و ماندنی ترین هم باشد. 

  • هلیا استاد

عادت و چاه دستشویی

پنجشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۵۶ ق.ظ

دستشویی ایرانی دیده ایید تابحال؟؟ 

سنگ دستشویی منظور است البته! سنگ مستطیلی شکل معمولا به رنگ سفید! دو لبه کنار، شیارهایی برای اصطکاک جای پا و عدم لیز خوردن! وسطش گودی بیضی شکلی دارد که به عمق های متفاوتی فرو رفته، و در آخر سوراخ چاه! تصور چاه توالت مقداری حال بهم زن است ولی خب داستان از آن جا شروع می شود که خیلی از ماها توی خانه هایمان دستشویی ایرانی را ترجیح میدهیم ولی خب معایبی هم دارد! مثلا بوی بدی که از چاه گاهی اوقات به مشام میرسد و حتی با تهویه و اسپری چاره ساز نیست! 

حالا برای رفع این مشکل و زیبا سازی (!!) وسیله ایی پلاستیکی ساخته شده است که گویا بوگیر سوراخ چاه نام دارد! شبیه دری است برای خروجی چاه!! محافظی با دو لنگه در مانند فنری!! گلاب به رویتان بعد از انجام کار (!) نیروی گرانش زمین غلبه میکند، و کار شما (!) به سمت پایین سقوط میکند!

این توضییحات مفصل تنها برای این بود که فضا را تصور کنید. همین کم ارزش ترین اتفاقی که شاید خیلی ها دیده باشند. 

قبل تر ها ما از این بوگیرها نداشتیم! راستش را بخواهید من از تصور آن که یک شی پلاستیکی بگذارند روی ورودی چاه که هزار میکروب و کثیفی مینشیند روی آن، حالم که بهم میخورْدْ، هیچ، در آستانه بیهوشی هم قرار میگرفتم. دیگر با هزار داستان و حرف های مامان که آی بهتر است بدت بیاید تا دستشویی بوی بد بدهد، آخر راضی شدم. ( توی خانه از همه با ادا و اطوارتر من هستم!! ) 

بعد از چند روز خب آدم عادت می کند دیگر، شده بود یک مسئله کاملا فراموش شده که حتی فکرش را هم به کلی فراموش کرده بودم. 

چشمتان روز بد نبیند چند روز پیش، یکی از فنرهای این دستگاه خراب شد. با زور و بد بختی و تمامی ملزومات لازم بهداشتی، نظیر دستکش یک متری! و پلاستیک زباله! بابا (طفلک بابا) از روی چاه برداشتش تا فردای آن روز یک عدد بوگیر نو بخردو جایگزین کند. 

کل روز میترسیدم بروم دستشویی! انگاری تابحال ته چاه را ندیده بودم. اصلا این شکلی تصور کردن دستشویی هم از یادم رفته بود. تا فردایش که دوباره بوگیر جدیدی گذاشتند روی آن، آرام و قرار نداشتم! 

این همه داستان گفتم که بگویم

ما خیلی زود و راحت عادت میکنیم. عادت به هر چیزی. حتی همین بوگیر چاه که آنقدر مسخره است که فکرش را هم نمی کنید. عادت خوب نیست. 

جایی خواندم

عادت اراده را نابود میکند. هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است. 

  • هلیا استاد

قلب سنگی

پنجشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۴۷ ق.ظ
می خواهم بگویم
آن ها که بی احساس جلوه می دهند، دیر دل می بندند و خیلی ها توی زندگی برایش جایگاه ویژه ایی ندارند، همان ها اگر دل ببندند
وای اگر دل ببندند!
  • هلیا استاد

یک لقمه جرات

دوشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۴۷ ب.ظ

بسیار اتفاق افتاده که شخصی علایق و سلایق مشابه زیادی با من داشته باشد. خیلی راحت به زبان می آورم 'عه منم همینطور! چه جالب من هم این سبک موسیقی رو می پسندم! ای وای دقیقا کتاب مورد علاقه من رو گفتی!' یا اصلا 'چقدر جالب این همان عقیده من برای دوس داشتن یک نفر است!' 

اما امان امان! امان از وقت هایی که آن شخص مورد نظر یکراست جایش در قلب ما باشد! نشسته باشد توی دل ما، درست همان وقت است که از محبوب های زندگی که می گوید انگار دهانم را بسته اند. خب دختر! بگو تو هم رنگ بنفش را مثلا به قهوه ایی ترجیح میدهی! بگو دوس داری تزئین خانه آینده ات فقط با کتابخانه و گلدان های رنگی و چوب باشد. چرا ساکت می نشینی و توی کلماتش گم می شوی؟!

این زبان بستن هایت کار دستت می دهد آخر. جرات کن و بگو!

  • هلیا استاد

مادر بزرگ جان ما

يكشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۴، ۰۵:۱۱ ب.ظ

مادربزرگ ها را همه دوست دارند. حتی مادربزرگ های بقیه را هم. 

حتی حتی مهری خانوم کارگرمان هم عاشق مادربزرگ من است. البته از کودکی مامانجونی صدایش میزدم. یکشنبه ها که مهری خانوم می آید، اول صبح آرام و بدون جلب توجه از مادر می پرسد: 'امروز مادرت نمی آید اینجا؟' انگار او هم به وجود مامانجونی توی خانه وابسته شده! آخر روزهایی که پیش ماست مهری خانوم حداقل ١ ساعت دیرتر می رود. بعد از تمیزکاری خانه و خستگی بجای فرار کردن به سمت خانه اش می نشیند کنار مامانجونی. باهم قلیان چاق می کنند و مامان هم برایشان میوه می گذارد و چای و تخمه و آجیل. سه تایی چنان غرق صحبت می شوند که گویی دوست قدیمی اند. 

جدا از مهری خانوم من هم کم کمک دارم به وجود مامانجونی توی خانه وابسته می شوم. :)

  • هلیا استاد

از داستان های من و کاکتوس (١)

يكشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۴، ۰۱:۳۴ ب.ظ

او دوست دارد من بدانم. 

او دوست دارد من آنقدر بدانم که در برابر من خیلی کوچک بنظر بیاید. از پس خودم بر بیایم و وابسته نباشم.

راستش اول برایم عجیب بود. 

اما من هم خودم حالا دوست دارم بدانم. 

آنقدر که... نه! این که از او بیشتر بدانم یا کمتر مهم نیست. 

من فقط میخواهم از خود دیروزم بزرگتر باشم. همین

  • هلیا استاد

چشمهایش

يكشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۳۰ ق.ظ





زن را نمیشناختم. اما میدانستم چشمانش توانایی کشیدن روح یک عاشق را به انتهای جاده کشمکش دارد. شاید هم داشته! نگاهش مرا درگیر یک خاطره مشترک میکند با خود او! خاطره ایی که نمیفهمیدم چطور مرا اینگونه جذب خودش میکند. 

راستش با کنجکاوی تمام گشتم دنبال نقطه گره زندگی من و این زن!جایی خواندم که همسر اولش Frank Sinatra بوده همان خواننده ی آهنگ Jingle Bells.

این آهنگ شبیه غریق نجاتی بود برای وقتی که خانواده مان داشت توی مشکلات و سختی ها غرق می شد.  

نه که فکر کنید شبیه غرب زده ها بود خانواده مان، داستانش مربوط میشود به زمانی که ١٠ساله بودم. مامان، داداش کوچکه را باردار بود. دکتر برایش استراحت مطلق تجویز کرده بود. نمیدانم چرا اما آن روز کسی نبود پیشمان. من و مامان و بابا. توی چهاردیواری اتاق و یک تلویزیون و یک دستگاه رسیور ماهواره! می نشستیم کنار مامان. از کانال های اروپایی، برنامه های کریسمسی تماشا میکردیم.


Jingle Bells
Jingle Bells
Jingle all the way
Oh what fun it is to ride
In a one horse open sleigh


 

میدانی شاید عشق این زن بود که موج انرژی آهنگ را به بیشترین نقطه اوج رسانده بود. و خانواده ما جان گرفت آن روزها! 

و اینگونه اشتراک بین خودم و چشمهایش را یافتم. 

  • هلیا استاد