کاکتوس و من

طبقه بندی موضوعی

۱۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

نجات از مرداب

پنجشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۳:۳۶ ب.ظ

سال سوم دبیرستان که بودم، معلم دینی داشتم که شبیه خیلی از معلم های دینی دیگر نبود. ظاهری آراسته و جذاب، و صورتی که زیبایی خاصی داشت. لباس هایش آنقدر شیک و تمیز بود و بوی عطرش همیشه کلاس را برمیداشت که اگر کسی بار اول میدیدش گمان نمیکرد اهل درس دادن دین باشد. البته چون عقاید دینی اش درست همانند بقیه معلم های دینی بود، دانش آموزها دو دسته عکس العمل نسبت به او داشتند. یا شدیدا دوستش داشتند و همیشه حرف هایش برای آن ها زرکوب نوشته میشد روی تابلو افکارشان یا هم آنکه او را متهم به تظاهر و دورویی میکردند و یواشکی توی دلشان به تنفر نسبت به او ادامه می دادند. اما من جزو دسته اقلیت خنثی بودم. بعضی حرف هایش آنچنان به دلم مینشست که هنوز آویزه گوشم مانده است. در یکی از جلسات کلاس هایش، مثل همیشه بخشی از ساعت را به حرف زدن پیرامون زندگی پرداخت. او آن روز اگر اغراق نکنم که زندگی را تغییر داد، می توانم بگویم نقش خیلی پر رنگی روی شکل گیری شخصیتم داشت.

گفت نترسید! با همین لحن. تکیه کلامش نعوذ بلله بود. گفت نعوذ بلله ائمه که نیستیم، ما آدم هایی هستیم معمولی. دروغ میگوییم. خیلی وقت ها هم دروغ میگوییم. اما یاد بگیرید که شجاع باشید. شجاعت آن را داشته باشید که اگر حتی دروغی هم گفتید و بعد از گفتنش احساس پشیمانی کردید، بلافاصله حقیقت را بگویید. اصلا بگویید فلانی، حتی مادرتان حتی پدرتان، بگویید دروغ گفته ام. من آن روز، آن ساعت، حق دانستن حقیقت را از تو گرفتم. گفت که نتیجه خوبی دارد. فقط تمام نیرویتان را جمع کنید و شجاعت به خرج دهید.

شاید معلم محبوب دوران دبیرستان من نبود، اما هنوز حرف هایش، گوشه کنار زندگی ام، راه را برایم می سازند. دروغ، وای از دروغ... آنقدر حرف دارم که ساعت ها میتوانم برایش بنویسم. باری دیگر خواهم نوشت که یاد بگیریم دروغ هم که گفتیم، مسئولیتش را بپذیریم.

  • هلیا استاد

مادرشان درد میکشد، خودشان بیشتر

دوشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۵۸ ق.ظ

دکترها گفته اند هیچ امیدی نیست. حتی از بیمارستان هم مرخصش کرده اند. فکرش را بکنید، به خانواده اش گفته اند شیمی درمانی تنها خرج کردن بیهوده است. با همین صراحت گفته اند مادرتان میمیرد. هیچ راهی جواب نمی دهد. عصرها همه خانواده جمع می شوند کنارش، دلهاشان خون، ولی می گویند و میخندند و میخندانندش. خودش که خبر ندارد یک ماه دیگر بیشتر از عمر کوتاهش باقی نمانده. امسال مثل هر سال، عاشورا که برسد دیگر قرار نیست قرمه سبزی نذری با دستان خودش بپزد و به عزاداران حسین اش بدهد.

یعنی اگر همه مان دعا کنیم چه؟ باز هم معجزه رخ نمیدهد؟ آن غده لعنتی گورش را گم نمیکند از بدن نحیف و بی جان او؟

  • هلیا استاد

امیدِ شیرین

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۴۵ ب.ظ


 در بگشایید

 شمع بیارید

 عود بسوزید

 پرده به یک سو زنید از رخِ مهتاب.


      شاید

           این از غبارِ راه رسیده

 آن سفری همنشینِ گمشده باشد.


           

         شعرِ "شاید..."

                 "هـ الف سایه" از کتاب تاسیان

  • هلیا استاد

نیمه ی پنهان

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۳:۵۲ ب.ظ

گفت: "این روزها خیلی سرزنده و شاداب به نظر میرسید، اما این شادی تان انگار ترسی پشتش پنهان شده است. مثلا میترسید شما شاد باشید و او نباشد. یا از این قبیل حرف ها. یا شاید هم..." 

حرفش را نیمه تمام رها کرد اما راست میگفت. نادر ابراهیمی جایی نوشته بود در پایدارترین شادی ها نیز غمی نهفته است. امروز میفهمم که چه میگفت. گفته بودم من از جنس نشان دادن غم و بدبختی ام نیستم. جار نمیزنم که آی مردم دارم از دلتنگی دق میکنم و پست های غمناکِ حوصله سر بر بگذارم اما شاید خیلی ها فهمیده باشند، جایی میان تمام سرزندگی ام، نگرانم. 

  • هلیا استاد

ماهی و قناری و اشک

پنجشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۵:۱۳ ب.ظ

تا به حال به کسی نگفته ام که وقتی حدودا ٦ ماه پیش، بچه ماهی یک روزه ام مُرد، گریه کردم. یادم می آید، وقتی بیدار شدم و جنازه ماهی را که به سختی میشد با چشم دیدش و تکان نمیخورد را توی لیوان آب ماهی دونم دیدم، گریه ام گرفت. ساکت ماندم و به هیچ کسی چیزی نگفتم. میدانستم که اگر حتی یک نفر بفهمد دائم دستم خواهند انداخت.

فقط دلم میخواست به او زنگ بزنم. آن روزها بود. میخواستم از پشت گوشی تلفن برایش تعریف کنم که چه واقعه هولناکی اتفاق افتاده است. امّا راستش خیلی سرش شلوغ بود و وقتی نداشت که به احمقانه-کودکانه اشک ریختن های یک دختر بالغ گوش دهد.

حتی آن روزی که بچه قناری یک هفته ای مان را، پدر و مادرش از لانه شان پرتش کرده بودند کف قفس هم، این گلوله های نمکیِ بی امان از گوشه چشمم قل خورد روی گونه هایم. باز هم به هیچکسی نگفتم. مبادا که بگویند این دختر دیوانه است. بگویند خجالت نمیکشد با این سن و سال؟ هم سن هایش خانه داری میکنند، زندگی میچرخانند و بچه ایی توی بغل شان! 


واقعا که جای شرم دارد. من یک دختر ماه زده ام.

  • هلیا استاد

اعترافات درون خرد سال من

يكشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۲۷ ق.ظ

بچه که بودم، حدودا ٧ ٨ ساله، قسمت زرد رنگ یا همان زعفرانی بستنی های سه رنگ سنتی را بیشتر از بقیه قسمت هایش دوست داشتم! یادم می آید آن وقت ها هم سن و سال هایم، قسمت کاکائویی را دوست داشتند و می گذاشتند برای آخر ماجرا! که مثلا مزه اش زیر دندانشان بماند. کاملا یادم می آید که با خودم می گفتم خوشبحال خودم که دلم نمیخواهد خاص باشم و طعم کاکائویی را دوست داشته باشم. انگار فرصت طلایی داشتم تا بیشتر از بستنی ام لذت ببرم. چون من عادی تر ها، معمولی تر ها را بیشتر دوست داشتم.


همین روند برایم ادامه دار شد. و تا روزی که دوستی گفت: "این که همیشه دوست داری عادی بنظر برسی، خودش انگار عجیب و غریبت کرده، با بقیه فرق داری. اینکه مدام اصرار داری متمایز بنظر نرسی خودش شک بر انگیز است." آدم چه ساده خواه باشد، چه آنکه بخواهد جلب توجه کند و عادی بنظر نرسد. به قول آدم ها توی چشم باشد، همیشه هستند کسانی که بگویند: "تو دلت میخواهد با بقیه فرق داشته باشی!"

کاری به این حرف ها ندارم، فقط دلم میخواهد از قسمت زعفرانی بستنی لذت ببرم. بگذار بگویند زعفرانی خواستن خاص تر است یا هم که خیلی عامه!

  • هلیا استاد

حق فرزندی قاب لحظه ها

جمعه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۷:۰۶ ب.ظ

لبخندی که پهنای صورتم را بعد از شنیدن صدای شاتر دوربین (هم دوربین گوشی هم کنی جانِ عزیزم) در برمیگیرد، شاید که از دیدنی ترین های زندگی من باشد. همان لحظه که عکس هایم ثبت می شود و دلم غش و ضعف می رود که این لحظه ها را با بقیه به اشتراک بگذارم. هر آنچه از انرژی و شادی دارم را توی عکس هایم میچپانم. برایم فرقی نمیکند که بگویند فلانی این عکس را گرفته، فقط دلم می خواهد پخششان کنم. میگذارمشان توی اینستاگرام. بعضی ها را هم اختصاصی برای بعضی اشخاص میفرستم که بفهمد توی آن لحظه یک جور فکرم وصل می شده است به او. نمی دانم چرا وقت هایی که توی دلم حس حالِ خوب غل غل میجوشد، میخواهم که تا میتوانم زیر پای همه بریزم. آنقدر که غم توی دل هیچکسی نماند. و تنها راهی که توانایی انتقال از طریق آن را دارم، عکس هایم است.

این عزیزانِ دوست داشتنی ام، چهارچوب قابِ لحظه ها

  • هلیا استاد

من سال ها بعد مادر خواهم شد

سه شنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۳۴ ب.ظ

همین که سرت را می گذاری روی بالش انگار شده ایی پادشاه کل جهان. همه دنیا می شود از آنِ تو. اختیار تام داری که همه چیز را همان طور که دلت میخواهد قرار دهی. مثلا من در رویاهایم می شوم ابر قهرمان زن های جهان. که همه مونث های عالم دلشان میخواست جای من میبودند. نه از آن هایی که توی زندگی اجتماعی شان موفق اند فقط. از آن هایی که همه چیز را باهم دارند. از آن هایی که تربیت کردن یک انسان را بلدند. بعد از این شانه به آن شانه می شوم. با لبخند ملیحی که اگر کسی ببیندم در آن وضعیت، یقین پیدا میکند که دیوانه ام. سپس رویای همیشگی را، به سبکی متفاوت اما با همان ساختار میبافمش. میشوم مادرِ همان پسر بچه چشم و ابرو مشکی با موهای فرفری، که بارها گفته ام دلم یکی ازشان میخواهد. دستان ظریف و نرمش را توی مشتم قفل میکنم. او را متعلق به خودم میکنم. یک وقت هایی هم توی آغوشم می فشارمش. درست مثل شیرزن قصه ها، از این سو به آن سو میبرمش و زندگی کردن را نشانش میدهم. توی گوشش قصه میخوانم. از زیبایی های دنیا برایش تعریف میکنم و به او می گویم عاشق باشد. از همان دو سه سالگی باید یاد بگیرد عاشقی کند. مگر بدون یاد گرفتن محبت کردن بی دریغ میتواند دوام بیاورد؟ باید دوست داشتن و دوست داشته شدن را بیاموزد. باید که جنس زنده بودنش بشود آرام زیستن. مثل مادر دریای صبر و آرامشش! 

اصلا من به عشق همان پسر بچه ایی که یک روز میخواهم در میان بازوانم بگیرمش، نگاه امروزم را در بی نهایتِ احساس پاک غرق میکنم. آنقدر پشت سر هم برای آموختن به او، لایه های رویاهایم را پشت سر هم میچینم که به راحتی خوابم میبرد. 

همین ملیحانه های قبل از خواب است که صبح فردا را شیرین تر از عسل میکند. 

اسارت در میان زنجیر خواب های آشفته، که تو را از چشم روی هم گذاشتن گریزان میکند، به لطف این اندیشه های مادرانه، گسسته شده است.

  • هلیا استاد

سین سفید

شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۱۳ ب.ظ

سین الف ٤ سال پیش همکلاسی ام بود. از آن همکلاسی های ساکتی که یک گوشه کلاس می نشیند و تکلیفش با خودش مشخص است. از آن هایی که آمده است چیزی به معلوماتش بیافزاید و دلیل دیگری هم ندارد، از همان مدل هایی که اهل وقت تلف کردن نیست. حدود یکسال و نیم می شود که به لطف فیس بوک دوباره پیدایش کردم. شاید یکی از دلایلی که بارها دعای خیر به جان زاکربرگ کرده ام همین سین الف باشد! 

راستش را بخواهید او یکی از دوست داشتنی ترین موجودات روی زمین است. هرچقدر بیشتر بشناسیدش بیشتر خواهید فهمید دلیلی برای دوست نداشتنش وجود ندارد. بنا بر تمایلی دیرینه، همیشه ترجیح داده ام با کسانی نشست و برخاست کنم که از دخالت در زندگی بقیه به دورند. یا به عبارتی اهل غیبت، فضولی کردن در زندگی آدم ها و خیلی داستان ها از این قبیل نباشند. کسانی که دیدگاه کوته فکرانه ایی به زندگی ندارند. سین الف جزو همین دسته است. اصلا انگار جز پیگیری علایقش و تکاپو برای رسیدن به خواسته هایش، آن هم از سالم ترین و بهترین راه، کاری بلد نیست. اگر خوبی هایش را به این شدت فاکتور بگیریم، ورژن پسرانه من را خواهید دید در او. با کمی کسری در سن اش. شبیه ترین پسرانه من، اوست.

شیر پاک خورده است. اگر شمرده بودم، میتوانستم آمار دقیق بدهم. اما به طور تقریبی میتوانم حدس بزنم، که هر ١٠ دقیقه یکبار، وقتی در حال صحبت کردن با او هستم، مادر و پدرش را ستایش می کنم که این چنین تربیت کرده اند.

سین الف یک پسر جوان است که با بسیاری از هم سن و سال هایش فرق می کند. گاهی به این همه خوبی را یکجا داشتنش، غبطه میخورم. 

عاقبتت بخیر جوانِ خجول، آینده ات سفید

  • هلیا استاد

مرگ زمان

جمعه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۷:۱۱ ب.ظ


- میبینی گیتی؟ همیشه برام درکش سخت بود. گذر زمان در مکان. چشماتو که میبندی، هوارتا خاطره میریزه پشت پلکات. توی همون یه نقطه از زمین، میشه هزاران بار خاطره ساخت. دقیقا پشت همین پنجره، همیشه جای دوچرخه من بود. حالا بیست سال گذشته و کنار تو وایسادم دارم نگاه میکنم به اون روزا. حاج آقا واعظی و عیالش مریم خانوم، خودشون تازه ازدواج کرده بودن وقتی اسباب کشی کردیم اینجا. خونه رو بابای مریم خانوم، حاجی بازاری سرشناس شهر واس عروسیشون بهشون کادو داده بود. برای خودم پادشاهی کردم تو همین ٥٠ متر حیاط. تصویر کودکی من تو همین زاویه ایی که ایستادیم خلاصه میشه. صبح به محض اینکه چشامو باز میکردم، از تشک گل گلی دست دوز خانوم جون که بیرون میومدم، میزدم تو خیابونا. شیش سالم که بود آقاجون با همون حقوق کارمندیش برای تک پسرش کوهستان اصل خرید. تا لنگ ظهر حسابی یه دل سیر سواری میکردم. واس خانوم جون خرید خونه میکردم. بعد که برمیگشتم، بلافاصله که در آهنی حیاط رو به همون میکوبوندم، مریم خانوم صداش رو بلند میکرد که شازده بیا برات تنقلات خریدم. از قرار معلوم برای سیر کردن شکم بچه کارمند نوجوون که سیری ناپذیره و رفع دلتنگی های نیم روزیش برای آقاشون، بهترین گزینه هله هوله خوری با من بود. چه زود میگذره ها! کاش میشد با دوچرخه برم سر کار.

بگذریم. این داستانای تکراری خسته کننده است. بخوام برات تعریف کنم کلافه میشی. بیا این جعبه ها رو بگیر که کلی کار داریم. باید وسیله ها رو بچینیم.


-محمدعلی؟ نظرت چیه فردا صبح بریم دوچرخه بخریم؟



عکس از: سینا آزمون

  • هلیا استاد