کاکتوس و من

طبقه بندی موضوعی

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

بد و خوب دارد و می‌گذرد...

سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۰۴ ق.ظ

دیروز برایم روز سنگینی بود. نه به این دلیل که از هشت صبح تا ده شب خارج از خانه بودم و بعد از دانشگاه زمان زیادی را راننگی کرده بودم. به این دلیل که برایم تجربه‌ی دنیای واقعی آدم‌ها، دنیای خبیث و بد ذات آدم‌ها برای اولین بار کمی غیرقابل تحمل به نظر رسید. راستش اگر بتوان مقایسه‌ایی گفت قطعا قطره‌ایی از دریا هم، پیش روی من بوجود نیامده است. اما همان میزان اندک هم برایم کافی بود تا فکرم را مشوش کند. خدا نصیب گرگ بیابان نکند! تجربه‌ی سختی بود و فشار فکری زیادی را متحمل شدم.

طبق عادت همیشه‌ام گذاشتم زمان التیام بخش قبول این مساله‌ی اجتناب ناپذیر دنیای کثیف آدم‌ها باشد. قبول نه به معنای یکرنگ شدن با جامعه، به معنای یافتن دلیل و نیرو گرفتن برای زنده ماندن میان این مردگی‌ها. وقتی صحبت از زمان می‌شود ما حجم عظیم ساعت‌ها را تصویر میکنیم. اما برای من، معنا و مفهوم دیگری هم دارد. مثل همین دیروز که زمان انتظار برایش کمتر از یک روز محاسبه شد.

صبج امروز وقتی که با پیام‌های مملو از آرامش یک دوست خوب بیدار شدم و قدم گذاشتن به بیرون اتاقم، مواجه شدن با امنیت وجود پدر بود. همان امنیتی که می‌شد روی میز صبحانه‌ایی که چیده بود، و می‌شد از لا‌به‌لای برکت نان‌های گرم پیدایشان کرد به من فهماند که گرمای این تابستان مورثی‌ترین حس زندگی‌مان شده است.

  • هلیا استاد

عذر خواهم که شاید نفهمید چه گفته‌ام!

يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۰۵ ب.ظ

به احتمال زیاد برای کسی که مینویسم هیچ‌قت نوشته‌ام را نخواهد خواند. اما من می‌خواهم که بنویسم. و فقط برای او. او از جنس من است. دختری با تمام ویژگی‌ها و جذابیت‌های یک زن. با وقار و بی‌آزار. حداقل آن‌که به من یا اطرافیان من آزاری نرسانده است.

تا همین چند ماه پیش، من به خودم یعنی به افکارم اجازه‌ی قضاوت درباره‌ی شخصی را داده بودم که تنها حرف‌های دیگران را درباره‌اش شنیده بودم و دریغ از حتی یک ملاقات حضوری. فکر بد نکنید! نه! هیچ‌گاه هم بدی او را برای کسی نگفته بودم. اما همین که توی مغزم درباره‌اش پیش‌داوری کردم این روزها کمی دلم را غمزده می‌کند. کاش می‌شد به او زنگ بزنم و بگویم چقدر از این‌که این روزها از صمیم قلب خوشحال است و همه این را می‌دانند، خوشحال هستم. کاش میشد به او بگویم که قوی‌ترین سرباز عاشقی است. که برای نگه‌داشتن همسر و همراهش همیشه همین طور محکم به میدان نبرد قدم بگذارد.

پایان این جمله کمی جراتم داد برای فرستادن پیامی صمیمانه و حتی کمی خواهرانه. باشد که دل به دریا بزنم.

  • هلیا استاد

خاطرات روزانه

يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۴۲ ب.ظ
یکی از آرامش‌های این روزها که به تازگی یافتمش، امنیت کامل برای گفتن و حرف زدن از گذشته‌ام است. امروز، همین امروز من جرات کردم وقتی که گفت برای ناهار به فلان رستوران برویم، بگویم که آن جا خاطرات زیادی دارم. و لبخندی مملو از اطمینان تحویل گرفتم و سپس گفت: "باشد. می‌رویم هرجا که دلت بخواهد." دلم آرامش می‌خواست و احترام به گذشته‌ام. که هر دویش را با دستانی بی‌نیاز تحویلم داد.
خواستم که جایی، برای کسی که شاید بدانم و ندانم کیست گفته باشمش.
  • هلیا استاد

روزبه ما را به خاطر خواهد آورد

جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۴۷ ب.ظ
آنقدر خالصانه مورد علاقه‌هایش را دوست دارد که دل آدم از نگاه کردن به رابطه‌اش با اطرافیانش سیر نمی‌شود. از گوشی تلفن، لباس‌ها و کار بگیر تا شاعر مورد علاقه‌اش. نه آن‌که در بند و اسیر مادیات باشد. اگر دل به چیزی یا کاری یا شخصی بدهد تمام وجودش را می‌گذارد به پای آن. قبول این نوع اخلاق کمی برایم غریب بود. اما دیروز، وقتی در جشن امضای کتاب روزبه بمانی در شهر کتاب بودیم، وقتی بلند فریاد کشید: آقای بمانی سوال دارم. من عاشقتونم، بگین بهم باید چیکار کنم؟
راستش همان لحظه، میان همهمه و جمع، دلم گرم شد. گرم آن شد که وقتی خواسته‌ایی را می‌طلبد، دست نمی‌کشد حتی اگر همه‌ی عالم بگویند آخر این هم شد صدا؟ باز هم مهدی می‌شود پلی لیست همیشگی‌اش.
علاقه‌‌ها از رابطه‌ها جداست. یعنی همیشه گفته‌ام دو عاشق، نیازی به سلیقه یکسان ندارند. نیاز به احترام به سلایق همدیگر دارند. لازم هم نیست آهنگ مورد علاقه‌اش بشود محبوب شما. فقط کافی ست وقتی دارد به کلمات محبوبش گوش جان میسپارد بخواهید که با آرامش به تماشایش بنشینید.
  • هلیا استاد

تصویرِ آب‌نباتیِ ململی

يكشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۳۰ ب.ظ
یکی از دقیق‌ترین تصویرهایی که از دوران دبستان به یاد دارم، یکی از روزهای زمستان است. کلاسِ پنجمِ یک. زنگ تفریح خورده بود و هیچکسی توی کلاس نبود. روی جالباسی، که یکی از دیوارهای کلاس را سرتاسر پوشانده بود، تنها یک گرمکن بود. سورمه‌ایی رنگ بود و جنس خاصی داشت. مال نگین بود. آخر این بچه هم خودش و هم ژاکتش یک طور عجیبی بودند. اصلا همیشه این حس را به من می‌داد که یک روزی فیلسوف می‌شود. یا شاید هم دانشمند. توی آزمایشگاه مشغول مخلوط کردن چند ماده‌ی شیمیایی تصورش می‌کردم. دوست صمیمی نبودیم اما همیشه لازم نیست لحظه‌های زیادی را با یک نفر بگذرانی تا بتوانی با او صمیمی شوی. این را همین چند روز پیش فهمیدم. وقتی که بعد از مدت‌های طولانی میخواستیم همدیگر را ببینیم. دقیقش را بخواهید برای سومین بار بعد از دوران دبستان. که اولین بارش تصادفی در یک گالری عکس بود و در حد ۵ دقیقه! رشته‌ی کلام را گم نکنم. داشتم میگفتم. همین چند روز پیش بود که فهمیدم چقد خاطره‌اش برایم عزیز است. همان لحظه‌ایی که برای اولین بار تلفنی با او حرف زدم و قرار گذاشتیم یک ساعت بعد همدیگر را ببینیم. همان لحظه‌ایی که وارد پردیس کتاب امام شدم و سرش روی کتابی خم بود و داشت با ولع زیادی آن را صفحه به صفحه تماشا می‌کرد. همان لحظه‌ها بود که فهیدم ممکن است کسی روی هم رفته توی این سال‌های زندگی بیشتر از ۵ ساعت شما را ندیده باشد اما برای ۱۵ سال با او احساس راحتی کنید. که همه زیر سر همان تصویرِِ شیرین آن ژاکتش است!

برای نگین...
  • هلیا استاد

بچه گریه می‌کند مادر هم

يكشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۴۱ ب.ظ

به تازگی جایی میان همین وبلاگ‌ها خواندم که زنی جوان نوشته بود، از سختی‌های بعد زایمانش نوشته بود. حتی قبل‌تر هایش. از این‌که از چند ماه قبل سبزی پاک کرده، خرد کرده، سرخ کرده و در فریزر گذاشته است. تصورش کردم که با شکمی برآمده که احتمالا دارد نفس نفس می‌زند. بالای قابلمه‌ی غذا ایستاده است. برای روزهایی که بچه جان آن قدر گریه می‌کند که امان نمی‌گذارد تا لحظه‌ایی کارهای خانه‌ات را انجام دهی، غذا می‌پزد. از این نوشته بود که مادرش هم توان کافی برای کمک کردن به او ندارد و مانده است دست تنها. اینطور فهمیده می‌شد که شوهرش هم در شهر دوری کار می‌کند و احتمالا از بعضی کمک‌های مردانه هم گاهی بی‌نصیب می‌ماند. 

چقدر دلم می‌خواست هم شهری‌اش میبودم و می‌توانستم حداقل نوزادکش را چند ساعتی نگه دارم تا بتواند کارهای روزانه‌اش را انجام دهد. آخر من برای خانم‌های جوانِ فامیل زیاد بچه‌داری کرده‌ام. ثانیه‌های سختش را هم درک می‌کنم. مرا به یاد خاطره‌ای می‌اندازد که مامان برایم از روزهای نوزادی ام تعریف می‌کند. یادم باشد یک وقت از آن واقعه‌ی خاطره مامان بنویسم.

  • هلیا استاد

بوی عید می‌هد یکشنبه‌ها

يكشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۳۶ ب.ظ
من عاشق یکشنبه‌ها هستم. از کودکی یکشنبه‌ها را یکجور دیگری دوست داشتم. مثل مادری که فرزند ته‌تغاری اش را یکجور دیگری تحویل میگیرد. قبل‌تر‌ها دلیل خاصی برای این دوست داشتن وجود نداشت. امّا حالا هزار و یک دلیل برای دوست داشتنش یافته‌ام. مثلا بوی ضد عفونی کننده‌ها و سفید کننده‌هایی که توی خانه پیچیده است یکی از همان دلیل هاست. یکشنبه‌ها روز تمیزکاری است و همه جا را بوی اسپری شیشه پاک کن و وایتکس برمی‌دارد و یادآور آن می‌شود که هر چه زودتر از تختت بلند شوی و زندگی‌ات را برنامه‌ریزی کنی. اصلا یکشنبه‌ها در اوج شلوغی و بهم ریختگی‌اش، امید داری که آخر روز بوی تازگی هیکلت را سرشار می‌کند. و آدم به همین امیدهاست که زنده است.
خلاصه که زندگی هم با همین دلیل‌های پیش پا افتاده است که هنوز ارزش زیبا خواندن دارد.
  • هلیا استاد

باران بوی دیوارهای کاهگلی را بیدار کرده است

سه شنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۱۰ ب.ظ
عشق و درویشی و انگشت‌نمایی و ملامت 
                 همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

بیشتر از یک‌ماه است که اینجا نمی‌نوشتم. بهتر بگویم به طور کلی کم می‌نوشتم آن هم فقط برای خودم. واژه‌گانی را که از مغزم عبور می‌کردند را تنها در لا‌به‌لای دفترهای خاطرات یا دفترچه‌های یادداشتم پنهان نگه می‌داشتم. راستش را بخواهید، اگر تلاش کنم که دلیل قانع کننده‌ایی بیاورم تنها دلیل‌هایی بی‌معنی خواهد بود. دلیل‌هایی از روی بهانه. پس می‌گذارم که بی‌دلیل بماند.

همیشه گوشه‌گیری دلیلی بر ناراحتی یا وجود مشکلات کمرشکن نیست. گاهی هم آنقدر روزها خوب و آرام می‌گذرد که می‌ترسی مبادا سرت را از لاک خودت بیرون بیاوری و یکی پشت در ایستاده باشد تا این روزهای آرامش را از تو بگیرد. الان که فکر می‌کنم دلیلی برای ترسیدن نیست. بد و خوب، بالا و پایین همیشگی ست. پس باید از غار پنهانی بیرون خزید و آماده‌ی جنگ بود. جنگیدن با انسان‌ها و حتی زندگی. در کلیشه‌ی نبرد زندگی و انسان، این زندگی بوده که همیشه نشان پیروزی را از آن خود کرده است پس این آدم‌ها‌ی اطراف، افکارمان و رفتارمان است که معمولا این نبرد تن‌به‌تن را برایمان تحمل‌پذیر می‌کند.

حرف زدن درباره‌ی خیلی مسائل حال آدم را جا می‌آورد. اما من کسی نیستم که با خاطرات زندگی کنم. همین مرا بس که بسیار از آن‌ها آموخته‌ام. کوله بارم را خیلی سریع جمع و جور می‌کنم و راه آینده را در سوسوی تاریکی می‌یابم. بدون دویدن در زندگی، کسی تا به حال دوام نیاورده و احتمالا نخواهد آورد. روزهای زیادی برای خوب شدن حالم دویده‌ام و شادی واقعی را بدست آورده‌ام. دوست داشتن، و دوست داشته شدن روشنایی است که این روزها در زندگی‌ام آن را دارم. گاهی آدم‌هایی در زندگی سر و کله‌شان پیدا می‌شود که به تو یادآور ارزش وجودی‌ات می‌شوند. حالا این من هستم که با تمام توان به ادامه‌ی راه قدم می‌گذارم. تا بشوم همان دختر خورشید همیشگی...


** من 
    معنای این نگاه مردد را 
    نمیفهمم
    لطفا
    یکبار دیگر 
    در لحظه‌ایی که نمی‌دانم
    با بوسه‌ایی من را غافلگیر کن...      
                                              نیلوفر لاری‌پور**
  • هلیا استاد