کاکتوس و من

طبقه بندی موضوعی

رویاهای دور

جمعه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۷:۲۷ ب.ظ


هیچ کس توی خانه نبود و تنها صدایی که میانِ سکوتی گرم، از طبقه بالا به گوش میرسید، صدای خنده های ریز زنانه ایی بود که مدام بلند میشد و سپس محو. پاورچین پاورچین از پله ها بالا رفتم. لای در اتاق م کمی باز بود. بدون آنکه وجودم حس شود به داخل نگاهی انداختم. گل اندام خاتون و ماه بانو جان طبق معمول نشسته بودند وسط اتاق و گرم صحبت بودند. این دو دختر شیرازی روی کاشی را پارسال بهار از بازار وکیل خریده ام. از همان روزی که پا به زیر این سقف گذاشته اند، زندگی مان فرق کرده. زندگی همه مان. حتی آن خرگوش پر مشغله گوش دراز که باید مدام پای گریه ها و زاری های من بنشیند و همه عبوس خان صدایش میزنند هم دل به این دخترها بسته است.

این روزهای سردِ بارانی بهار، شومینه را روشن میکنم. فضای مناسبی ایجاد می شود که گل اندام خاتون یک تنه شروع کند به حرف زدن و تعریف رویاهای روزانه اش. با همان عشوه همیشگی میگفت:

"   بی ساقی و شراب غم ز دل نمی رود

                     این درد را طبیب یکی و دوا یکیست

میدونین! قصه زندگی من شبیه کتاباست. همون کتابایی که صد سال پیش، دویست سال پیش نوشتن. شایدم شبیه قصه های شاه پریون، اما یه فرقی که داره. تهش خوب تموم نمیشه. شاید به خاطر این تناقص بین اتفاقات و زمانه زندگی، همه چیز رو خراب کرده باشه. اگر نفهمیدین باید بگم، منظورم اینه که من باید صد سال پیش بدنیا میومدم. اون زمونایی که وقتی صبح زود بیدار میشی، بری حیاط رو آب و جارو کنی، چای تازه دم کنی. ایوون رو فرش پهن کنی. شمع دونی های پر از گل ت رو خیس شبنم کنی. بشینی تا نزدیک ظهر، واژه های بیت ها رو مزه مزه کنی و مست بشی از حافظ خوندنت. تو این یه ذره اتاق که نمیشه از این کارا کرد.

من باید اون زمونایی زندگی میکردم، که دامن پرچین به تنم کنم و یه چارقد گل گلی. برم خرید از بازار محل. تو همون شلوغی بازار چشمم بیفته به یه مرد. همون مردایی که تو داستانا هستن. از همونایی که وقتی میبینیشون تا چند ماه تو دلت قند آب میشه که یه بار دیگه هم ببینیش... "

آرام به دیوار تکیه دادم. چشمانم را بستم و با خودم فکر کردم: "عجیب من و این گل اندام خاتون سلیقه مشترکِ بسیار داریم."


عکس از: سینا آزمون

نظرات (۵)

من عاشق خونه های حیاط دار قدمی ام.
یه خونه ام داشتیم قبلا حیاط داشت، خیلی خوب بود. الان همه تو آپارتمان مجبوریم بشینیم!
پاسخ:
پس میفهمی چه لذتی داره :) منم خیلی دوس دارم، اما حیف نداریم. امیدوارم ی روز داشته باشیم. من تا اون موقع دق دلیم رو با گلدونام رو تراس کوچیکمون خالی میکنم :))
مینیمال هایی برای زندگی حتی.. :)
پاسخ:
:) مینیمالیست ناکام حتی :))
توی ذهنم این ایده رو داشتم که اگر به کسی بگویی آدم تنهایی است خوشش می‌آید. یعنی تنهایی به نظر من یک‌جور صفتِ مثبت بود. یک‌جوری که یعنی عزیز من بی‌نیاز از دیگرانی. یعنی انقدر مثبت. مثلاً آلن دلونی در سامورایی. ولی الان نظرم برگشته.. نظر شما چیه؟ :)
پاسخ:
از نظر من.. خب تنهایی همیشه یه صفت مثبت هستش، تنهایی لازمه است برای ادامه
برای هر کسی هم لازمه، فرار کردن ازش یعنی داری از خود واقعیت فرار میکنی، باید مث مرد وایسی تو میدون خودت و از پس خودت بر بیای همیشه :)
دقیقا منم مثل شمام
ما همون تراسم نداریم ولی:/
من چهار تا گلدون کاکتوس دارم عشق میکنم باهاشون اگر حیاط داشتیم که دیگه عالی میشد:)
پاسخ:
:) عزیییزم، اره من خودم یه تراس پر از گلدون دارم. بهترین لحظات رو تو همون یه ذره جا میگذرونم. همیشه حسرت داشتن یه حیاط بزرگ رو داشتم.
البته بازم بگم که این نوشته همه شون واقعی نیست، خیالات و تصورات و آرزوهامن. :)
بیا باهم برگردیم به صد سال پیش و متولد شیم و زندگی کنیم .. اخ که چقد لذت بخشه زمانیکه چشمامو میبندم و خودم و توی اون قدیما لب حوض تصور میکنم :)
پاسخ:
وای پروانههه. خیییلی دوس دارم خیلی. قبلتر نه
همون ١٠٠ سال خوبه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی