کاکتوس و من

طبقه بندی موضوعی

شماره ٢١ ها

جمعه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۰۰ ب.ظ



- بنظرت اون دو نفری که تو شماره ٢١ نشستن دارن درباره چی حرف میزنن؟
- کدوم؟
- آبی سومی، بقیه شون که خالی هستن.
- من چمیدونم درباره چی حرف میزنن، به تو چه.
- آخه این وقت روز، تو این زل آفتاب و تیزی حرارتی که تو صورتت میخوره، باید خیلی دیوونه باشی تا سوار شی. دلم خواست مثل اونا دیوونه باشم. نگاهشون کن.
- نگاهشون نمیکنم.
- تو نمیفهمی دیوونگی چه حس و حالی داره.
- نه پس تو میفهمی.

سرش را چرخاند به سمتی دیگر، درست همان جایی که یک دختر خوشگل تک و تنها پاهایش را روی هم انداخته بود و نشسته بود روی نیمکتی و انگار منتظر کسی بود. سعی کرد حس حسادت زنانه مرا تحریک کند. من که بعد از این مدت دیگر دستش را خوانده ام خودم را به نفهمیدن زدم. چند قدم جلوتر، نظرم جلب زن بارداری شد که از دنبال کردن مسیر نگاهش میتوانستم بفهمم هوس پشمک کرده است. شوهرش حواسش نبود و غرق صحبت با تلفن همراهش بود. دلم میخواست جلو بروم و بگویم: 'آقا ببخشید! بچه تان هوس پشمک کرده، داره لگد میزنه! مامانش هم انگار خجالت میکشه از ویار هر لحظه اییش حرف بزنه. من از اون دور دیدم شما چطور نفهمیدین؟'
با همین فکر و خیال ها زمان سپری میشد که باز من حواسم پرت یک جفت مرغِ عشق حدودا ٧٠ ساله شد! پیرتر از آن حرف ها بودند که برای سوار شدن وسائل شهربازی به آنجا آمده باشند. سعی میکردند با جذب شور و اشتیاق جوان تر ها برای چند سال باقی عمرشان نیروی زندگانی جذب کنند.
شاید یک ساعتی گذشت و من همانطور از تماشای دور و اطراف لذت میبردم. گاهی هم حسرت میخوردم که خوشبحالشان اینقدر همدیگر را دوست دارند. بچه دارند. بچه هاشان را دوست دارند و و و
که فشار انگشتانش روی دستانم یادآور آن شد که هنوز کسی همراه من است. بدون آنکه سرش را برگرداند، به روبرو نگاه میکرد. جوری زمزمه کرد که خودش هم به سختی میفهمید چه میگوید، گفت: 'کاش کمی حواست اینجا بود، به کنارت. کافی بود هوشیارانه تر حواست را جمع اطرافت میکردی، آن وقت لازم نبود حسرت نداشتن خیلی چیزها را بخوری. برای داشتن کافیست ..' دیگر ادامه نداد. تمام مدت سعی کرده بود در سکوت منتظر بماند شاید من عقلم سر جایش بیاید. اما دیگر کاسه صبر اش لبریز شده بود. دستش را جدا کرد و گفت خسته ام. برویم که کلی کار دارم.


عکس از: شقایق الله داد

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی